"من چه سبزم امروز"
مي دونستم
بالاخره دير يا زود نوبت من هم مي رسه... راستش
تصميم گرفتم براي مدتي از دنياي وبلاگ نويسي كناره گيري كنم....ميخوام براي مدتي
به خودم استراحت بدم....نمي دونم ، شايد يه روز دوباره برگردم و از نو شروع
كنم.... دلم براي
اينجا تنگ ميشه....با اين وبلاگ خاطرات زيادي دارم. قول ميدم
به همه تون سر بزنم. خيلي مواظب
خودتون باشين... ارادتمند همه
ي شما: بلوط گاهي وقتا
جلوي چشمام مي بينم كه زندگي خيلي از ما مثل صحنه ي تئاتر ، و رفتارمون شبيه يك
بازيگره....پس كو خود واقعيمون؟! خيلي وقته
كه خودم رو گم كردم.... هر چي هم فكر مي كنم راهي براي پيدا كردنش نمي بينم... اصلا
اثري ازش نمي بينم... خيلي ازم
دور شده....خيلي... و اين منو
مي ترسونه... هواي اينجا
هم بالاخره زمستوني شد. فقط اي كاش برف و بارون بود ولي اين ابر تيره ي تاريك
دلگير نبود! وقتي هوا اين جوري تاريك ميشه انگار همه غماي عالم رو ريختن تو اين دل
و اصلا بدون اينكه بخوام يه جورايي دپسرده ميشم. ولي برفش رو دوست دارم....مخصوصا
وقتي درشت درشت ، نرم نرمك و رقص كنان بباره...برف ريز تند هم كيف ميده ولي نميشه
زيرش راه رفت. خدا رو شكر كه شب عروسي بارون و برف نداشتيم و هوا خوب بود...وگرنه
با اين گل وشل و سرماي سوزدار ديگه اصلا عروس كشون مزه اي نداشت. واقعا خداجون
قربون مرامت! با وجودي
كه تا قبل از عروسي آدم دلش ميخواد هرچه زودتر موقعش برسه ولي وقتي كه تموم شد ،
مثل الان بنده ، حوصله اش سر ميره و دلش براي اون روزهاي هيجان انگيز تنگ ميشه و
تا چند روز سرش رو با فيلمها و عكسها گرم مي كنه . حالا منم دوباره هوس نقاشي
كردم. جيني يك جعبه آبرنگ خريده كه خيلي محشره و رنگش عالي از آب درمياد. خيلي دلم
ميخواد يكي از سرش براي خودم هم بخرم. نمي دونم چرا دست و دلم زياد به نقاشي رنگ و
روغن نميره... آبرنگ رو خيلي بيشتر دوست دارم. شايد چون تميز تره و وسايل كمتري هم
لازم داره. به هر حال به زودي دوباره شروع مي كنم. فكر كنم
اين روزها حال و هواي همه شهرها زمستوني شده باشه...درسته؟ خوب عزيزان من خوش باشيد و حسابي برف بازي كنيد
و از هواي زمستون لذت ببريد! فعلا بدرود! قربون همگي الحمد لله الذي جعلنا من المتمسكين بولايت اميرالمومنين
علي بن ابيطالب (ع) صبا به تهنيت اين طرفه مژده آورده ست كه روزگار سعيدست و عاشقان سرمست كدام روز به اين روز مي رسد كه در آن عزيز مصر دل ما به سلطنت بنشست به چشم خويش بديد آن زمانه دشمن و دوست كه آفتاب گرفت آفتاب بر سر دست اين روزها خيلي سرمون شلوغ شده بيده...عروسي برادرشوهرخان نزديكه و شمارش معكوس داريم با هزاران كار عقب مونده! :دي خودمون هم بعد از چند ماه صرفه جويي صاحب يه گوشي جديد شديم و ور رفتن به اين تلفن شده مشغله ي جديد ما! اين چند روزه خيلي هوس اسمارتيز به سرم زده!!! ولي متاسفانه هر دفعه كه ميرم سوپر فراموش مي كنم. ديگه عزمم رو جزم كردم كه اين بار كه رفتم حتما يادم بمونه بخرم! اصولا نمي دونم چرا هر وقت ميرم تو يه سوپر ، دلم ميخواد همه ي خوراكيا رو بخرم!!! بس كه شيكمو ام!!!!!!! اون قديما كه ما بچه بوديم ، اين جور هله هوله ها با زرورق هاي خشك و خالي و بدون طرح هاي خوشگل فروخته مي شدن و اصلا اين جذابيت هاي جنس هاي حالا رو نداشتن. با اين حال من دلم غنج مي رفت واسه لواشك و اسمارتيز و پفك و انواع و اقسام تنقلات كه اصلا هم براي بچه ها خوب نيست و معلوم هم نبود آيا اينا بهداشتي هستن يا نه! وقتي دبستان مي رفتم ، يه سوپري سر كوچه مدرسه مون بود كه با دوستم ازش هله هوله مي خريديم....اون موقع تازه ياد گرفته بوديم خريد كنيم...آي كيف مي داد!...آي كيف مي داد! يادش به خير! گاهي اوقات
پيش مياد كه يك اتفاق خوب درست موقعي بوقوع بپيونده كه اصلا فكرشم نمي كردي. اتفاقي
كه شايد ظاهرا خيلي هم كوچيك باشه ، ولي اينقدر بهت انرژي ميده كه همه چيزو فراموش
مي كني و يادت ميره كي هستي و كجا هستي و فقط دلت ميخواد از اين سورپريز كه خدا
ناغافلي از آسمون فرستاده استفاده كني و به هيچ موضوع مزاحم ديگه هم فكر نكني.....هوم.....يعني
عاشق اين جور سورپريزهام! ديشب كه
ساعت براي نماز صبح زنگ زد پا شدم ساعت رو برداشتم و بس كه گيج خواب بودم همين طور
تا چند دقيقه نگاش كردم ....اصلا مونده بودم اين چيه؟ چرا داره زنگ ميزنه؟!....بعد
از اينكه بالاخره هوشياريم سر جاش اومد فهميدم الان وقت نماز صبحه و ساعت بدبخت
الان 7،8 دقيقه ست كه هي داره زنگ ميزنه و من مثل آدماي منگ بهش زل زدم و نمي فهمم
چي كار كنم!!! خيلي از اين ماجرا خنده ام گرفت. بازم خدا رو شكر كه خاموشش
نكردم بعد دوباره بگيرم بخوابم! هوا اينجا
دوباره سرد و سوزدار شده... دو روز پيش يه
بارون دبش حسابي باريد و اين سرما دنباله ي همون بارونه. كاش هميشه اينجا بارون مي
باريد ولي اينجوري سرد نميشد. هيشكي تا اين سرماي مشهد رو از نزديك حس نكنه نمي
فهمه من چي ميگم. توي همچين هوايي نميشه چند قدم پياده روي كرد چون باد مستقيم
ميزنه تو مخ آدم و تا مغز استخون آدمو منجمد مي كنه. ديگه
اينكه اين روزها افتادم رو دور كتاب خوندن و در مقابل حس فيلم ديدنم كور شده!
خلاصه اين گودريدز هم آدمو بيشتر تشويق مي كنه. هم اكنون مشغول خوندن رمان
"سووشون" كه معرف حضورتون هست ، و كتاب " To the light house " نوشته ي
ويرجينيا ولف هستيم. از اولي هنوز يه فصل خوندم و از اين يكي تقريبا نصفش رو
خوندم. ويرجينيا ولف قلم مخصوص به خودش رو داره. تا به حال همچين نثري نديده بودم.
خيلي به روان شناسي رفتار و برخورد و طرز تفكر آدما توجه نشون داده . كتابش خيلي كم ديالوگ داره و در عوض تا دلت بخواد احساسات و افكار
آدماي داستان رو شرح و بسط داده. اينم از
اوضاع اين روزهاي ما. پ.ن: اينم
واسه رفع خستگي داشته باشين: يه روز از يه بنده خدايي كه اومده بوده شمال و غمگين به نظر مي رسيده مي پرسن اينجا چي كار
مي كني؟ ميگه اومدم ماه عسل. ميگن اينكه خوبه پس تو چرا ناراحتي؟ ميگه آخه يادم
رفت زنمو با خودم بيارم!!! 
| Design By : Night Skin |


